محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1199
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « از آنها كسى نيامده است . » گفت : « بزرگى و رونق نيست ، اگر روز رفعت و برترى بود ، كعب و كلاب غايب نبودند ايكاش شما نيز چون كعب و كلاب عمل كرده بوديد ، از شما كى آمده است ؟ » گفتند : « عمرو بن عامر و عوف بن عامر . » گفت : « اين دو عامرى بود و نبودشان يكيست . » آنگاه به مالك گفت : « كار درستى نكرده اى كه ريشه و سامان مردم هوازن را در مقابل سپاه آورده اى آنها را به دريارشان بازگردان و به قومشان برسان و بر پشت اسبان با دشمن مقابله كن ، اگر جنگ را بردى كسانت بيايند و اگر باختى مال و خانواده را محفوظ داشته اى . » مالك گفت : « به خدا چنين نكنم ، تو پير شده اى و راى و دانش تو خرف شده ، به خدا اى مردم هوازن اگر اطاعت من نكنيد بر شمشير خود تكيه مىكنم تا از پشتم درآيد . » اين سخن گفت كه نمىخواست از دريد و راى وى سخنى در ميان باشد و دريد گفت : « من در اينجا نه هستم و نه نيستم . » دريد ، سالار و بزرگ بنى جشم بود ، ولى از بسيارى سن به نابودى رسيده بود . آنگاه مالك به كسان گفت : « وقتى با دشمن رو به رو شديد نيام شمشيرها را بشكنيد و يكباره حمله بريد . » ابن اسحاق گويد : مالك بن عوف كسانى را فرستاده بود كه مسلمانان را ببينند و خبر آرند و چون بازگشتند سخت هراسان بودند . مالك گفت : « چه ديديد ؟ » گفتند : « مردان سفيد پوش ديديم بر اسبان ابلق و چنين شديم كه مىبينى . »